نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

خدا ...

  خدا آغوشت را امشب به من می دهی ؟ برای گفتن چیزی ندارم ! می شود من بغض کنم ..... تو بگویی : مگر خدایت نباشد که اینگونه بغض کنی ... می شود من بگویم : خدایا ..... ؟؟ تو بگویی : جان دلم ... می شود بیایی ... ؟؟ تمنا میکنم ... گله دارم ... از کی نمیدانم ... ! از چه نمیدانم ... ! خسته شده ام ... دلم اطمینان میخواهد ..... اندکی آرامش ...       ...
28 تير 1394

دختری خواهم داشت ...

  یک روز ... دختری خواهم داشت شبیه خودم ... با چشم هایی که همه دنیایش از پشتش دیده میشود خودم فدای صورت ماهش میشوم اما کاش ...       روحش به پدرش برود . مثل مردها شود و همیشه از پس هر زمین خوردنی برخیزد مهربانی را یادش میدهم اعتماد را هم اما ... یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند حتی خطاهایش را ...       آن وقت دیگر هیچگاه تنها نمی ماند نمی گویم دخترم بترس از مردها می گویم بت...
27 تير 1394

شروعی از نو

  سلام عزیز دل مادر الهی قربونت برم ، دلم برات تنگ شده بود عزیزم یه مدت نبودم مثلا میخواستم بی خیال همه چیز بشم و به هیچی فکر نکنم اما نتونستم نتونستم بهت فکر نکنم نتونستم به یادت نباشم نتونستم جای خالیت رو تو زندگی نادیده بگیرم واسه همین برگشتم برگشتم که بدستت بیارم البته ایندفعه با انرژی مضاعف اومدم اومدم که واقعا تو رو داشته باشم دیگه مثل دفعه قبل به اینکه نه ممکنه نشه و هزار تا باید و شاید و اما و اگر فکر نمیکنم ایندفعه دیگه با تمام وجودم میخوامت میخوام که داشته باشمت پس مطمئنم که بدستت میارم ایندفعه دی...
17 تير 1394

تصمیمی جدید

    تصمیمی جدید   شروعی دوباره   یرای رسیدن به تو   مگر میتوان بدون تو بود   مگر میشود این زندگی بدون تو   هرگز !!       ...
17 تير 1394

.....

  چه دلمان بخواهد ، چه دلمان نخواهد ، خدا یک وقت هایی دلش نمیخواهد ، ما چیزی را که دلمان میخواهد ، داشته باشیم ..... ...
17 تير 1394